تبليغاتX
**سید حسین حسینی**

**سید حسین حسینی**

این بلاگ موضوع محدودی ندارد

سریع ترین ماشین در جهان:

Shelby Super Cars Ultimate Aeroبا سرعت : 412.8 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین حیوان روی زمین:

یوزپلنگ وحشی با سرعت: 113 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین پرنده:

Spine Tailed Swift با سرعت: 171 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین ماهی:

ماهی بادبانی با سرعت: 110 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین انسان:

اوسین بولت با سرعت: 40- 43 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین هواپیما:

X-43 Aircraf با سرعت: 12144 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین قطار:

Shanghai Maglev Train با سرعت: 581 کیلومتر در ساعت

...................

سریع ترین موتور سیکلت:

Toma Hawk.. غیر قانونی با سرعت: 675 کیلومتر در ساعت

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:30توسط سید حسین حسینی | |


زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ... 90

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت22:56توسط سید حسین حسینی | |

سلام
امشب چه بارون قشنگی میاد وای
تا حالا فکرشو کردید چرا این همه شعر در باره بارون هست!!!!!!!!!!!
دیشب داشتم کمدمو تمیز میکردم بگید چی پیدا کردم نمیدونید که چی کشیدم نمیدونید...
یه همچین شبی یه همچین ساعتی..............

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت20:36توسط سید حسین حسینی | |

عیدتون مبارک.............

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت3:57توسط سید حسین حسینی | |

سلام

چرا؟

واسه چی؟

خدا قربونش برم چه حکمتی تو کاراشه کی میدونه کی میفهمه.........

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت22:21توسط سید حسین حسینی | |